احسان دوباره آشپز می شود

مادرم امروز رفت شمال تا پرای چند روز از پدر بزرگم نگهداری کنه. منم از فرصت استفاده کردم و پختن ناهار امروز رو وقتی خواهرم در خواب ناز بود و پدرمم رفته بود بیرون به کاراش برسه به عهده گرفتم. رفتم سر یخچال و دیدم از اون موادی که می خوام تقریبا هیچ کدومش رو نداریم برا همین زدم بیرون و یه خرید حسابی کردم.

وقتی برگشتم مرغی گذاشته بودم رو گاز همچنان در حال پختن بود و منم شروع کردم به آماده کردن بقیه چیزا.

در نهایت، یه پاستا زعفرون، سالاد لبنانی (تبوله) و الویه ای خوشمزه از کار در اومد.

وقتی ناهار رو خوردیم و برگشتم تو اتاقم، حس خیلی خوبی داشتم. واقعا نمی دونم چرا انقدر آشپزی سر حالم میاره.

راستش رو بخوای آشپزی یکی از چیزایی که از زندگی تنهایی، خیلی دلم براش تنگ می شه.

/ 3 نظر / 10 بازدید
ارام

زندگی تنهایی خوبه یا نه؟ دوستت دارید تنها زندگی کنید؟ دوست دارم تنها زندگی کنم ولی نه برای همیشه... دلم میخواد زندگی به دور از خانواده رو تجربه کنم....

اشی

من میدونم چرا اینقدر آشپزی بهت آرامش میده! چون تو شیکمو هستی! [چشمک]

مریم

منم با ضرورت زندگی در تنهایی برای بزرگ شدن به شدت موافقم