سن تکلیف یا چگونه از سکته قلبی در مواجهه با حماقت پیشگیری نماییم

دیشب عروسی پسر خاله ام بود. جاتون خالی همچین خوش تیپ کردم و رفتم. رسیدم تو باغ و شروع کردم سلام و علیک کردن با کسایی که می شناختم و یه کمم دید زدن که ببینم مهمونها (منظورم خانمهاست) چه جوریان، خوبن، خوش لباسن، خوش اندامن و ... (همون چشم چرونی خودمون دیگه...) یه دفعه دیدم یکی زد پشتم، برگشتم و دیدم دختر خاله کوچیکمه که یه یک سالی بود ندیده بودمش. البته این دختر خاله ام کلا عادت نداره زیاد از لحاظ جسمی بزرگ بشه واسه همین خیلی هم تغییر نکرده بود. هیچی دیگه منم کلی احساسات به خرج دادم بغلش کردم و گفتم یه بوس بده ببینم و بوسیدمش و از این حرفا. خلاصه رفتیم دنبال رقصیدن و این کارا و بعد از اینکه حسابی خیس عرق شدم از گرمای داخل سالن، اومدم بیرون و رفتم کنار مامان بابام نشستم که نفسی تازه کنم. دختر خاله کوچیکمم همون نزدیکیا بود و مامانم صداش کرد که یه سوالی ازش بپرسه. بعد از جواب دادن به مادر گرامی بنده، رو کرد به منو گفت: "تازه شم، من دارم می رم کلاس اول راهنمایی ها...". منم هر چی فکر کردم رابطه ای بین جمله هایی که رد و بدل شده بود و اینا پیدا نکردم، برا همین بهش گفتم که از اونجایی که آی کیو من پایینه میشه بیشتر برام توضیح بده و اون در جواب گفت(البته با فریاد که حسابی شیر فهم بشم): "من دارم می رم کلاس اول راهنماییا، من دیگه به سن تکلیف رسیدم و تو بهم میگی یه بوس بده". من که تا چند ثانیه اون چنان از این جواب دندان شکن، گیج و منگ بودم که انگار محمد علی کُلّی (Mohammad Ali Kolli) یه هوک همچین اساسی نثار من کرده باشه و در جواب تنها به همین بسنده کردم که: "هر جور راحتی...". والا من که هنوز تو کفم، آخه کدوم چیز خلی این خزعبلات رو به خورد بچه اون سنی میده. من که فکر می کنم خدا بیامرز کارل مارکس فقید این صحنه ها رو ندیده بود و گرنه نمی گفت:"مذهب افیون توده هاست" بلکه می گفت:"مذهب احمق کننده (شاسگول کننده) توده هاست"

/ 7 نظر / 6 بازدید
محمد

واقعا جای تاسف داره.....بدا به حال ما....بهتریت اسمو برای نوشتت انتخاب کردی...

مهرنوش

من فکر کردم تاکید روی یازده‌سالگی، به جهت دلبریه! من شش سالم که بود به همه اعلام کرده بودم که عاشق لویی چشم آبی، دوست فرانسوی عموم، هستم. همه جا هم با افتخار می گفتم اینکه سرش بی مو اصلا برام مهم نیست، عوضش چشماش که آبی‌‌ه! تا یازده سالگی که کلی پیشرفت کرده بودم. همش در حال نقشه کشیدن که چطوری پسردایی سبزه خانوم باز، رو از راه بدر کنم. چه یازده ساله‌های بی بخاری ! خیلی ناامید کننده اس

سمن

به به! من نمی دونستم وبلاگ داری احسان.عرضم به حضورت که این چیزا به یه سن و حال و هوای خاصی مربوط میشه.دور و برم زیاد داشتم که به محض بلوغ یا سن تکلیف تا یکی دو سال جو زده بودن و آنچنان کله شون پرشده بود که به قول خودشون گناه نمی کردن و اینا.اما یه کم که میگذره از اون وضعیت بیرون میان.دو سال دیگه همین دخترخاله خودش بدو بدو میاد و ناغافل بوست می کنه!

ارام

این حرف و یا تو مهمونی یکی به دختر خالتون گوش زد کرده یا واقعا استثناست با بچه هایی که من دورو برم تو مدرسه و سر کلاس میبینم که با افتخار از همه چیز و همه جا برای منه معلم تعریف میکنن ....

مریم

تو شاعری؟ آشپزی هم بلدی؟ قلم هم میزنی؟ سیگار هم می کشی (خوب به درک! عیبی که نداره! نوش جونت)؟ آتییسیتی؟ خوش قیافه هم که هستی! ببخشید با من ازدواج می کنی؟

مریم

الآن من شکست عشقی خوردم!

مریم

راستی تا این همه دختر تو صف منتظر ایستادن که آدم نمی ره دختر خاله اش رو ماچ کن. بیا یه ماچ بده به خودم...